
بعضی وقتا نمی خوای ی چیزی رو قبول کنی ولی مجبوری...
بعضی وقتا نمی خوای ی چیزی رو حس کنی ولی مجبوری...
بعضی وقتا نمی خوای ی چیزی رو درک کنی ولی مجبوری...
بعضی وقتا نمی خوای به چیزی فکر کنی ولی مجبوری...
مجبوری... مجبور...
پی نوشت: اجباری هم در کار نیست ضمنا...
مرا
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيها كه تو آغاز مي كني!
***
پس پشت مردمكان
فرياد كدام زنداني است
كه آزادي را
به لبان بر آماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟-
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.
نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
***
و دلت
كبوتر آشتي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني!
پی نوشت: اَی اَی اَی...
